ماه و سایه به قلم آزاده دریکوندی
پارت دوم :
کلهام از حس شرم داغ شد.
لعنت به دردسرهای مهدی که تمامی نداشتند!
شب تولد کیا بود و ما از چند روز قبل برنامه چیده بودیم که با هم باشیم.
عصر وقتی مهدی به من زنگ زد و گفت دعوا شده آنقدر برای رفتن پیش او عجله به خرج دادم که تولد کیا و قرارم با او تا به این لحظه کاملا فراموشم شد.
نگاهم را به حیاط دوختم.
مامان حالا روی تخت چوبی نشسته بود و به همراه عمه سیمین و زن عمو پریچهر مواد ترشی مخلوط را آماده میکردند.
هرگز حوصلهای برای انجام این کارها نداشتم؛ اما حس و حالی که به خانه میداد را دوست داشتم.
من به آنها نگاه میکردم و در عین حال نگاه خیرهی کیا را روی نیمرخ خودم احساس میکردم.
- حاضر شو بریم! وقتی دلم میخوادت چارهای جز بخشیدنت ندارم!
فورا نگاهم را به او سوق دادم.
خودم هم خوب حس میکردم که نگاهم میدرخشد.
به من لبخند نمیزد و فقط توی چشمانم نگاه میکرد.
تازه یادم افتاد که باید از او بابت این فراموش کاری عذرخواهی میکردم؛ اما راه دیگری را برای آن داشتم!
توی اتاقم برگشتم و کمد وکیوم لباسهایم را باز کردم.
آیه توی تختش نشسته بود و داشت به بدنش کش و قوس میداد.
موهای بلند و مواجش اطرافش پخش و پلا بودند.
مانتوی کوتاه و جلو بستهام را برداشتم.
یاسی نسبتا تیره بود و کیا عاشق این رنگ بود.
یک جین نیمبگ پوشیدم و فورا کمی آرایش کردم.
- کجا میری؟
با شنیدن صدای خواب آلود آیه انگار که تازه متوجهاش شده باشم گفتم:
- چه وقت خوابیدن بود؟ غروب شده!
- صبح مدرسه بودم بعدشم که رفتم کلاس زبان و بعدش هم با بچهها رفتیم دور میدون آخرین بستنی رو زدیم به بدن! خسته و کوفته شدم. تو کجا؟
رژ لبم را با دقت روی لبهای متوسطم مالیدم.
- با کیا میرم بیرون!
- این کیا بگیر هست که ان شاالله؟
چشمم را از تصویر خودم توی آینه برداشتم و متعجب نگاهش کردم.
- چه طرز حرف زدنه؟
موهای بلند و آشفتهاش را جمع کرد و با کش موی باریکی که دور مچش داشت بالای سرش گوجه کرد.
- آخه دوست پسر اسمش روشه! یه مدت هست یه مدت بعد میره! حالا میخواد پسر عموت باشه یا غریبهی توی خیابون.
دوست پسر دیگر چه کوفتی بود؟
رابطهای که با اجازه خانوادهها محرمیت داشته باشد، نامش نامزدیست!
چیزی نگفتم و همچنان متعجب به آیه چشم دوختم که پشت به من خیلی بی اهمیت از اتاق بیرون رفت.
دهانی کج کردم و در رژلبم را بستم. آن را توی کیفم انداختم که بعدا بتوانم باز هم استفاده کنم.
ماشینم را توی خانه آوردم چون قرار بود با کیا باشم.
همه میدانستند رابطهی من و کیا جدی است و ما را نامزد هم میدانستند؛ البته هیچکدام فعلا آمادگی ازدواج و قبول مسئولیتهایش را در خودمان نمیدیدیم.
اینکه بخواهم خانهداری کنم و با فکر ناهار و شام خودم را خفه کنم اصلا باب میلم نبود...
از طرفی هم کیا هنوز پیگیر وقت گذراندنهای بیش از حد با دوستانش بود.
سوئیچ پژو پارسش را به من داده بود که بروم و توی ماشین منتظرش بمانم.
بوی عطرش توی فضای کابین پیچیده بود و من چند دقیقهای منتظر ماندم.
وقتی پشت فرمان نشست ابدا به من نگاه نکرد.
هنوز هم دلخور بود؛ اما برای با هم بودنمان کوتاه آمده بود.
- مهدی با کی دعوا کرده بود؟
شانهام را بالا انداختم.
- نمیدونم... به من نگفت!
خانهیمان توی یکی از محلههای شلوغ شهر بود.
البته توی کوچههایش هنوز هم خانهها قدیمی بودند؛ اما با این حال پایین شهر نبود.
کوچه پس کوچههایش خلوت بود؛ اما خیابان اصلی این محله یکی از شلوغترین خیابانهای شهر کوچکمان بود.
کیا به طرف یکی از دریاچههای مصنوعی شهر راند که خیابان کنارش پر از کافیشاپ و رستوران فست فود بود.
هر روز عصر دور دریاچه پر از ماشینهای پارک شده میشد و باید آنقدر میگشتی تا شاید بالاخره جای پارکی پیدا شود!
اول به طرف رستوران فست فودی که همیشه مشتریاش بودیم، راند!
برای سفارش از من چیزی نپرسید چون میدانست قارچ و فیلهی سوخاری را به هر چیز دیگری ترجیح میدهم.
دستم را زیر چانه زدم و منتظر ماندم سفارشهایمان را تحویل بگیرد و برگردد.
هوا به تازگی تاریک شده بود و میدانستم حالا و توی این ساعت هیچ کجای شهر تا این اندازه شلوغ نیست.
چند دقیقهای گذشت و کیا با چند پاکت توی دستش سر رسید.
کمی لاغر اندام و قد بلند بود.
همیشه موهای سیاهش را به عقب شانه میکرد و آستینهای پیراهنش را تا آرنجش بالا میزد.
با دستانی پر در ماشین را باز کرد و نشست.
غذاها را توی بغلم گذاشت و ماشین را به راه انداخت تا در نزدیکی دریاچه جایی برای پارک پیدا کند.
کم حرف بود و دلیلش قطعا مهدی بود.
از من انتظار داشت کسی که تمام بیست و پنج سال زندگیام را با او سر کرده بودم به یکباره کنار بگذارم.
مهدی برادر من بود و این واقعا از درک کیا خارج بود!
بعد از کلی جستجو بالاخره جایی برای پارک پیدا کردیم.
گرفتن غذاها را میانمان تقسیم کردیم و به طرف پارک اطراف دریاچه قدم برداشتیم.
دست آزادم را به دور بازوی او حلقه کردم و خودم را برای شروع یک دلجویی به او چسباندم.
- انقدر بد اخلاقی نکن کیا! همه میدونن رابطهی من و تو با مهدی کلی فرقشه!
- ناراحت نیستم. بیخیال!
ناراحت بود؛ اما موضوع را کش ندادم.
سرازیری پارک را پایین رفتیم و نیمکتی را در نزدیکی دریاچه برای نشستن پیدا کردیم که زیر درختی بود و البته خیلی هم تاریک.
کارتن کوچک قارچهای سوخاری را باز کردم و چنگال سیاه یکبار مصرف را توی یکی از آنها فرو کردم.
همیشه وقتی سرسنگین میشد همینقدر سکوت میانمان شکل میگرفت تا اندازهای که اصلا به من خوش نمیگذشت!
مجبور بودم تحمل کنم و به خاطر مهدی با او درنیفتم که در این صورت اوضاع را بدتر میکردم.
- بابا میگفت برم گلخونه! راستش رو بخوای واسه کار خوشم نمیاد... مسیرش خیلی دوره حوصلهم نمیگیره هر روز این مسیر رو رفت و آمد کنم.
در حالی که به اردکهای توی آب خیره شده بود پرسید:
- چرا نمیای توی گلفروشی پیش من؟
- ترجیح میدم مثل مامانم با کاموا و قلاب و این چیزها سرگرم باشم...
کمی ذوق و اشتیاق به ادامهی جملهام آوردم.
- وای کیا نمیدونی چه کیفی داره وقتی اون لباس توی ذهنت رو ذره ذره میبافی!
کیا چنگال توی دستم را قاپید و قارچ نیمه خوردهام را توی دهان گذاشت و بی حوصله گفت:
- ول کن آیدا! بافتنی برای پیرزنهاست!
کمی با دهان باز نگاهش کردم؛ ولی بعد بیاهمیت خندهی کوچکی کردم و چنگالم را از دستش گرفتم تا قارچی دیگر بردارم.
آنلاین شاپ نسبتا کوچکی داشتم و به همراه مامان لباس و عروسکهای کاموایی و مخملی میبافتیم.
در نظر خودم جذاب بود و در نظر کیا مخصوص پیرزنها!
نفسم را بیرون فرستادم و یک قارچ دیگر توی دهان گذاشتم.
پسری با سگ کوچکش قدم میزد و از کنارمان گذشت و پس از آن دختری با اسکیتهایش مثل برق عبور کرد.
کیا دستم را گرفت و به طرف خود کشید. خودم را روی نیمکت به طرفش سُراندم و او دستش را به دور بازویم انداخت.
من هم سرم را روی شانهاش گذاشتم.
باز هم به غذا خوردنش ادامه داد و من به سایهی درختها توی آب نگاه میکردم. پارک بزرگ و شلوغی بود؛ اما قسمتی که ما برای نشستن انتخاب کرده بودیم خیلی خیلی خلوت بود.
- کادوی تولدت رو نیاوردم چون توی کیفم جا نمیشد. گذاشتم خونه بمونه تا وقتی که برگردیم.
- نمیشه کادوی تولدم خودت باشی؟
سرم را از روی شانهاش بلند کردم و به نیمرخش چشم دوختم.
منظورش را هم میفهمیدم و هم نمیخواستم که بفهمم.
- یعنی چی؟ منظورت چیه؟
صاف توی چشمانم نگاه کرد.
مردمکهایم را روی مردمکهایش میگرداندم و منتظر پاسخی بودم.
پاسخی که خودم حدسش را زده بودم چون قبلاً هم بر سر این موضوع کمی بحث داشتیم؛ اما همیشه فکر میکردم کیا را قانع کرده باشم.
- خودت میدونی آیدا! دلم میخواد کاملا مال من باشی نه اینجوری دورادور!
احساس کردم موادی توی گلویم میآید و دیگر میلی به قارچ و فیله نداشتم.
نگاه جدی و خیرهاش باعث شد گُر گرفتگی گونههایم را احساس کنم
لبخندی سریع و لرزان به لب نشاندم تا خودم را مقابل او نباخته باشم.
- ما که قبلا درمورد این چیزها حرف زده بودیم!
نگاهش را از من گرفت و نفسش را خسته و کلافه بیرون فرستاد.
- واقعا نمیدونم چی بهت بگم! تو یه دختر امروزی هستی؛ اما این طرز تفکرت...
شانههایش را لحظهای بالا برد و ادامهی حرفش را خورد.
اخمهایم در هم نشست.
با اینکه نمیتوانستم زیر بار خواستهی او بروم؛ اما گاهی احساس میکردم بی دست و پا تر از آنی هستم که بتوانم کیا را تا همیشه برای خودم نگه دارم. چیزی نگفتم و او همچنان دستش را به دور بازوی من داشت.
- رابطهی ما اصلا یه رابطهی کامل و درستی نیست! تو باید بفهمی که من چقدر بهت نیاز دارم... اونم از همه نظر!
از گوشه چشم هنوز هم میتوانستم نگاه خیره او را ببینم.
- حتی یه مهمونی ساده رو با من نمیای!
فورا با لحنی عصبی جواب دادم:
- از دوستهای تو اصلا خوشم نمیاد! آدمهایی که کوچیکترین خلافشون اینه که با دوست دخترشون اهل دود و دم باشن یا تا نصفه شب بیرون باشن و...
- کی همچین حرفی زده؟؟
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۵ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۵ ماه پیشمهلا
0عالی بود 💜💜💜💜💜💜
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱۰ ماه پیشزهرا
1تو اینجا هم هستی؟ توی بازگشت گلوله هم هستی😂
۵ ماه پیشمبینا
1اولین باره میبینم خواهر کوچکتر داستان این قدر عاقله! البته اگه درست حدس زده باشم و ایه خواهر کوچکتر ایدا باشه
۵ ماه پیشریحانه
6با آیه هم نظرم واقعا مهدی بنظر پسر خوبیه ولی کیا نه
۶ ماه پیشElina
2تفکرات کیا رو اصلا دوست ندارم یعنی چی بافتنی مال پیرزن هاست؟!!!
۶ ماه پیشیه علاف رمان خون
9حرفمو پس میگیرم کیا اصلا کراش نیست پسره ی دلقک
۶ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
همه باهات هم نظرن حتی من...😶
۶ ماه پیشدینا
2اصلا حس خوبی به کیا ندارم
۶ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
حالا آشنا میشی باهاش.......
۶ ماه پیشنسیم
1از کیا خوشم نیومد درسته حق داره ها ولی وقتی یبار موضوع به این مهمی رو میبندی دیگه نباس پیش بکشی 😐😐 یکم به فکر ایدا باش😑😑
۶ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اوووووه هنوز زوده که بگی خوشت نمیاد! اینجا هیشکی از کیا خوشش نمیاد🙈
۶ ماه پیشMaryam
5از حرف کیارش عصبی شدم یعنی چی هر کی بافتنی کنه پیرزنه اتفاقا من خودم بافندم و خیلیم بهش علاقه دارم آیدا و کیارش از هیچ جهتی بهم نمیخورن کیارش به جای اینکه آیدا رو تشویق به بافتنی کنه داره تحقیرش میکنه اعصابمو بهم ریخت پسره ی....ممنون نویسنده جان عالی بود
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
منم بلدم خیلی حس خوبی داره واقعا😍 آخرش که تموم میشه دلت میخواد از خوشی گریه کنی بابت اون ذره ذرهای که تلاش کردی تا تبدیل به یه لباس بشه😍
۶ ماه پیشآیدا شاهکرمی
2کیای نچسب و حال بهم زن/:
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشSogi
8از آدمایی مثل کیا که همش میخوان پارتنرشونو کنترل کنن متنفرم🦖بعد اینا به کنار میگه بافتنی واسه پیرزناست🦖🦖غلط کردیییی مرتیکهههه
۹ ماه پیشنیلوفر س
0اگه کادو هم نخریده بود براش،واقعا ناراحت میشدم😂
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
معلومم نشد چی خریده😂
۹ ماه پیشفاطمه ❤️
3سلام آزاده جان تازه شروع کردم مطمئنا مثل رمانهای قبلی میدرخشه 💜🌟💜🌟نمیدونم واسه چی از پسره خوشم نیومد تو همین دوتا پارت،نچسبه🥴😁
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خیلی ممنونم امیدوارم دوسش داشته باشی💋
۹ ماه پیشمادیلا
5دلم میخواد دختره کیا رو از وسط نصف کنه
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممکنه
۹ ماه پیشمجتبی
1خیلی عالیه
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

رژین
1از الان انگاری کیا عوضیه